تاريخ : ۱۳٩۳/۱۱/۳٠ | ۱:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : رومینا

سلام.قبل ازشروع ب نوشتن برگ های خاطراتم خوش امد میگم ب دوستان عزیزم.امیدوارم لحظه های خوبی رو داشته باشینقلب

ازدیشب ی ریز داره بارون میاد.هوا واقعا عالیه...کاش همه جا همینجوری باشه(هوای بدون گردوخاک و الودگی)

حوصلم بدجوری سررفته.این دوسه هفتم که تاتموم شدن حذفو اضافه کلاسا تقو لقه و بچه ها نمیان.دارم باهرچیزی خودمو سرگرم میکنم.ازرمان خوندن و کشیدن تابلو و دیزاین جدید برای اتاقم گرفته تاغذا درست کردنو فیلم و ...

عاشق رومانم...دیروز یدونه جدیدو دان کردم اسمش قتل سیاوشهفعلا نمیتونم بهتون پیشنهاد خوندنشو بدم چون همش 61 صفحشو خوندم از909صفحه.البته جای نگرانی نیس چون مطمئنا مثه همیشه 4-5روزه تمومش میکنمو بهتون میگم خوب بوده یا ن.نیشخند

کمرم داغونه...انگار ی18 چرخ از روش رد شده.

اقایxقراره امروز بره واسه مراسم سال یکی از اقوامش.خسته شدم از دست این کاراش ولش کنن واسه مراسم کل شهر پا میشه میرهخنثی

ازساعت6ک با صدای بارون بیدارشدم تا الان ک ظهره ی بند دارم خمیازه میکشمخمیازه

واقعا گیج خوابم.ولی هرکاری کردم خوابم نبردناراحت

دلم واسه اقایZتنگیده.دیشب جدالی بود بین عقلو احساسم ک نگو نپرس.دلم میگفت اس بده بهش عقلم میگفت خودتو کوچیک نکن.من بین عقلو احساسم سرگردونم...



       

  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ